زمین خوردن رامیلای مامان
دیشب عکسها رو وقتی گرفتیم از آتلیه بر میگشتیم تصمیم گرفتیم که بریم خونه مامان من یعنی همون آنا اینا که یک سری بزنیم و هم عکسهای رامیلاجونو نشون بدیم که یه چند دقیقه ای رامیلا با داییش بازی کرد و بعد بهونه میگرفت که بره بیرون، بابا اتا هم که دلش سوخت بردش تا سر کوچه که هم روزنامه بگیره و هم رامیلا خانم هم یه تابی بخوره که فرشته کوچولوی مامان فداش بشم دورش بگردم خورد زمین و لباش یکمی پاره شده بود خانم خانوما تازه یاد گرفته دست تو جیبش کنه که دستاشو گذاشته توی جیبش و شروع کرده به راه رفتن که تعادلش بهم میخوره و باعث میشه که بخوره زمین و این زمین خوردنش یک طرف و صورتش پر از خون شدن یکطرف وقتی برگشت دیدم پایین لپش یکمی خونی بعد هم لباش ورم کرده گفتم که چی شده بابا اتا گفت خورد زمین و البته گریه هم نکرده و به خاطر اینکه من هول نکنم و نترسم، صورتش رو تمیز کرده بود. من هم وقتی دیدمش خیلی ترسیدم و وحشت کردم گفتم حتماً یک اتفاقی افتاده که به من نمیگه، بعد از نیم ساعت که رامیلا شروع کرد به بازی کردن و عین خیالش هم نبود یکمی خیالم راحت شد، ولی با این حال خیلی سخت که بچه آدم یک بلایی سرش بیاد و ما هم به چشم ببینیم . 





زمین خوردن رامیلای مامان 



